تنـ...

...يادتون اومد ؟

همون صندلی که يه طرفش شيشه ست، همون که تو هر رديف فقط دوتا ازش هست، اول و آخر رديف، همونی که تا در باز ميشه اول همه ميخوان روش بشينن، همون که وقتی روش نشستی ميتونی تکيه بدی به شيشه و از اطرافيانت برحذر باشی ...

 ... همونی که تو رو تنها تر نگه ميداره ...

-----

بعضی آدمها مثل مسافر کوچولو ميمانند. مال اين زمين و مفاهيم اش نيستند.

حقيقت شعرست.

محبت شعرست.

پول شعر نيست.

زور شعر نيست.

 

زور وافعيت دارد:

قفل بر درها ميزند.

پول وافعيت دارد:

کليد قفل درهاست.

 

حقيقت شعرست.

قفل ها را دور ميريزد.

محبت شعرست.

کليدها را دور ميريزد.

من اين گوشه نشسته ام.

نه حقيقتم،

نه محبتم،

نه پولم،

نه زورم،

همين گوشه نشسته ام.

چشم انتظار آن چيز ديگر ام

که ميگويند

درها را دور ميريزد،

فقط درها را،

من اين گوشه نشسته ام.

چه ميگويی ؟

خواهد آمد آيا

آن چيز ديگر ؟

                                               شعر از : علی محمد حق شناس.

/ 4 نظر / 4 بازدید
يه نفر

اينم پس بخون بعد از اون:

يه نفر

نخواستم كه بايستم سر به كوه گذاشتم به ميقاتي كه با تو نداشتم مي آمدم آتشي به جانم انداخته بودي كه سينه ام را مي سوزاند و خداوند به من فرمان ايست! ايست! ايست! داده بود و من نايستاده بودم

يه نفر

در آغاز فقط كلمه بود عشق نه من بودم نه تو هنوز ((دوستت دارم)) نازل نشده بود من داشتم برادري را كه نداشتم مي كشتم كلاغي كه به خانه اش نرسيده بود قاري ِآوازي شد كه خاك را بر من نازل كرد من تازه داشتم برادرم را مي كاشتم كه تو سبز شدي بر كوه نشسته بودم پدرم پسري خلف نياورده بود تو نبودي من مي گريستم مي گريستم مي گريستم

يه نفر

چه کامنت پر عطوفتی گذاشتين جناب!