سلام.

هستم. و از این بابت سرخورده. باور میکنی یا نه از اینکه مینویسم سرخورده ام. مینویسم ... پس هستم. و این باعث شرمساریست.

عادتی دارم که دوستانم را همیشه آزار داده. اینکه سراغشان را نمیگیرم. نمیدانم چرا اما همینکه در لاکم فرو میروم ... انگار که گوشها و چشمهایم را گرفته ام تا هیچ نبینم و و نشنوم ... اما دنیا سر جایش ایستاده. حتی اگر من رفتش نبینم و گفتش نشنوم.

بعد یکجوری این لاک ترک میخورد. مثلا نامه ای از دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات (!) میرسد که " ای پدر anotherone  ! این anotherone شما اصلا به فکر درس نیست و دوره ی کارشناسی ارشدش را ناتمام رها کرده ! فردا بیایید مدر ... ببخشید ... دانشگاه !"

نميدانم بخندم، عصبانی شوم يا غمگين.

----

من کارآگاه خوبی نيستم. اما شديدا دلم ميخواهد بدانم دوستی که من تلفنش را دارم (پس نبايد دور باشد) و شناخت خوبی هم از من دارد کيست که روزگاری دوست بوده ايم.

/ 6 نظر / 3 بازدید
منا

سلام خوشبختی توپی است که وقتی می غلطد به دنبالش می رويم و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنيم شاتو بريان

سامان

در مورد اون قسمتهای مهم مطلبت ترجيح ميدم چيزی نگم اما در مورد اون دوست خواستم خيالتو راحت کنم که من نيستم

زمانی دوستی بود

آخرين بار که ديديمت از من سوالی داشتی. می گفتی خیلی خوشحال به نظر می رسم و بعد هم دیداری کوتاه. هنوز چیزی تغییر نکرده. بعضی وقتا فکر می کنم آدما هیچ وقت عوض نمی شن. چه تحصیلاتشون بالا بره چه کار پیدا کنن چه بزرگ شن. یه چیزی اون تو . تو ته ته آدمه که همیشه ثابت می مونه. بعضیا می گن ژنتیکه. زمونه عوض می شه. دوستای آدم می رن و می يان اما آخرش؟ هنوز به خاطرم نياوردی؟ تلفونمو داری. بدم نمی ياد يادی دوباره تازه کنيم . تنها.

مصی

مامانتو ببر بابات نفهمه

شقايق

خب اگه من بودم غمگين می شدم